اخبار > تجزيه تحليل مباني معرفت شناختي و ارزش علم اقتصاد



  چاپ        ارسال به دوست

تجزيه تحليل مباني معرفت شناختي و ارزش علم اقتصاد

تجزيه تحليل مباني معرفت شناختي و ارزش علم اقتصاد

اين جلسه به مناسبت بيست و دومين نشست علمي انجمن اقتصاد اسلامي حوزه علميه برگزار مي شود. موضوع نشست تجزيه و تحليل مباني معرفت شناختي و ارزش علم اقتصاد هست ارائه دهنده بحث جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي دکتر جابري و ناقدان نشست حجه الاسلام و المسلمين آقاي دکتر مير موعضي و حجه الاسلام و المسلمين آقاي دکتر هادوي نيا هستند.

دکتر جابري: اميدوارم که برآيند مجلس خوب باشد. آنچه که مورد نظر ما هست علم اقتصاد متعارف و کلاسيک نيست بلکه اسلامي را اگر انشاءالله بشود بحث خواهيم کرد.

در توجيه و تشريح ضرورت تحقيق بنده فکر مي کنم که توجه به اين نکات لازم باشد شکل گيري علم اقتصاد در جوامع غربي، ما بدانيم که علم اقتصادي که ما در کتاب هايمان، دانشگاهايمان و کلاس هايمان تدريس مي کنيم در جوامعي شکل گرفته که بعد از يک دوره تحول همه جانبه فکري، فرهنگي و ارزشي در آنجا رخ داده، تصور عموم بر اين است که علم اقتصاد که اينجا هست اين را اقتصاددانان غربي رفتند کارهاي آماري، رفتار مردم و رفتار اقتصادي را استخراج کردند و بر اساس آن الگو سازي کردند. صرفاً براساس يک سري اصول موضوعه علم اقتصاد پديد آمده اصول علم اقتصاد موضوعش هم در طول بيش از چهار قرن از نيمه چهاردهم تا نيمه قرن دوم قرن هجدهم براساس مباني فکري و فرهنگي و ارزشي اين جوامع شکل گرفت و در اختيار بنيانگذاران علم اقتصاد قرار داده شد. هم چنين بعد از شکل گيري علم اقتصاد ما بدانيم که در جوامع غربي تحولات فکري که پيش آمده متناسب با آن در تحت تأثير آنها علم اقتصاد هم متحول شد که نمونه عيني آن اقتصادگرايان منطقي در قرن بيستم است.

اگر دقت بفرمائيد اين اصول مباني که امروز بحث مي کنيم و هم چنين آن تأثيراتي که از تحولات فکري در طول تقريباً دو قرن و خرده اي تأثير پذير گرفته شده اينها لايه هاي پنهان علم اقتصاد را تشکيل مي دهند. ما وقتي خبري از اقتصاد مي خوانيم نه عنصر را مي بينيم و نه آن تأثير پذيري را. با اين که اثبات گرايش، اثبات گرايي شده علم اقتصاد ولي در متون ازش خبري نيست لايه هاي پنهانش است.

حالا ما که براي علم اقتصاد مي خواهيم قلم فرسايي کنيم به نظر مي رسد حداقل اين سه مرحله که ما مي خواهيم اشاره کنيم بايد داشته باشيم، به کسي که علم اقتصاد را اسلامي مي کند فکر مي کنم که بايد علم تفسيري داشته باشد به نحوه شکل گيري علم اقتصاد متعارف و مباني به کار گرفته او که از کجا آمده دوم داشتن علم تفسيري به اصول مباني علم اقتصاد اسلامي، در همه زمينه هايش، فقهش، اصولش، کلامش، عرفانش، فلسفه اش، اخلاقش، تا بتواند از اين ها اصول بزرگ استخراج کند براي اسلاميزه کردن، و سومين مرحله اين است که بررسي ميزان انطباق اصول مذکور در دو ديدگاه، ببينيم آيا در دو ديدگاه چقدر اين مباني با هم منطبق اند و چقدر با هم افتراق دارند و آيا اين افتراق در حدي است که ما بخواهيم علم و راهمان را جدا کنيم، يا نه در آن حد نيست البته ما در اينجا به همه اصول نخواهيم پرداخت همان طور که عرض کردم ارزش و معرفت شناختي است، عنوانش هست. در معرفت شناختي فقط نمي خواهيم معرفت شناختي علم اقتصاد را بحث کنيم که مقيد باشد از آن طرف هم نمي خواهيم معرفت شناختي مطلق را بحث کنيم بلکه هر دو را انشاءالله به کار خواهيم گرفت.

ارزش هم، معرفت شناختي و ارزشي چي هست؟ ارزشي در وهله عام، عام هست هر ارزشي که باشد ولي با توجه به نحوه شکل گيري علم اقتصاد در جوامع غربي در يک فرآيند علم اقتصاد شکل گرفت که ديگر دين زدايي شده، ديگر خبر از متافيزيک و دين ديگر در آنجا نبود. و لذا ديگر ارزش ديني هم در آنجا جايگاهي ندارد. اما در اين حال در بستر اخلاق شکل گرفت تا قرن بيستم، که در قرن بيستم ديگر از اخلاق هم جدا شد. اما در بحث اسلامي درست است هم متافيزيک و هم دين را داريم و هم ارزش هاي اخلاقي را داريم هر دو بايد بحث بشود. کلاسيک هم مي گوييم منظور کلاسيک ها نيست. اما نئوکلاسيک ها رژنيست ها اينها ادامه دهندگان کلاسيک ها بودند و اينها بودند که اقتصاد را به تکامل رساندند. و لذا منظور ما اقتصاد نئوکلاسيک هست. اين هم به خاطر تأثير گذاري عميقش و به خاطر اين که تئوري محوري او هنوز هم که هنوز است در خيلي از جاها يکّه تاز ميدان است به سوالها مي رسيم. سوال فرعي اين است که آيا علم اقتصاد براساس يک شناخت شناسي خاصي نباشد، يا نه؟ اگر جواب مثبت است آن چي است؟ سوال دوم آيا علم اقتصاد متعارف براساس کداميک از اصول ارزشي بنا شده؟ سوم آيا علم اقتصاد در روند تکامل خودش به لحاظ شناخت شناسي و هم چنين ارزشي آيا از تحولي هم برخوردار بوده؟ اگر بوده در چه زمينه اي بود، از چه ماهيتي برخوردار بوده؟ که عمدتاً اينجا منظور ما همان تأثيرپذيري است.

همين سوالات در مورد اسلامي است آيا معرفت شناس حاکم بر اقتصاد اسلامي از چه ويژگي و ماهيتي برخوردار است. آيا اصول مباني ارزش اسلام در مورد ارزش و اخلاق بر چه اساسي شکل گرفته بر چه اصولي استواراند. آيا اين اصول معرفت شناختي در حدي هستند که راه ما را جدا کنند يا نه در آن حد نيستند که ما بخواهيم راهمان را جدا بکنيم و بخواهيم علم اقتصاد مستقل داشته باشيم. اما سوال اصلي تحقيقمان اين است که آيا علم اقتصادي که از طريق اصول موضوعيه مبتني بر مباني فکري و فرهنگي و اخلاقي کشورهاي غربي شکل گرفته و رشد يافته چگونه مي تواند يک تدبير يگانه و جهاني از اين علم را به نمايش بگذارد که قابل به کارگيري براي همه افراد بشر باشد بدون توجه به زمان، مال کجا، مکان براي غرب است يا شرق است يا اسلامي است، فرهنگي و ... اين سوال اصلي ما است.

فرضيه اساسي تحقيق اين است. علم اقتصادي متعارف با ويژگي هاي معرفت شناختي و ارزشي که دارد نمي تواند از شمول و فراگيري حداقل نسبت به ما مسلمان ها برخوردار باشد.

سوال اولي که بر چه اساسي شکل گرفته و کدام معرفت شناسي؛ همان طور که در تاريخ علم اقتصادي و اعتقادات علم اقتصادي را مي خوانيم از مکانتنيست ها شروع مي شود. اينها مکتب نبودند و يک جانبه فکر مي کردند و به همين جهت در دهه هفتاد منقرض شدند. صاحب نظران علم اقتصاد معتقدند که مکتب فيزيوگراستيم يا طبيعت گرايي که ما عمدتاً فيزيوگرات ها مي گوييم اولين مکتبي اند که بيان قوانين علمي اقتصاد پرداختند. پس اولين مکتب فيزيوگرايت ها از آن طرف هم علم اقتصاد توسط بنيانگذارنش که پدر علم اقتصاد آقاي اسميت معروف است.

در مورد فيزيوگرات ها مي خواهيم بحث کنيم اينها اوج شکوفايشان از 58 تا 76، چيزي حدود 17 ـ 18 سال اوج شکوفايشان بوده يعني فاصله بين انتشار کتاب تابلوي اقتصادي دکتر کنه تا انتشار ثروت ملل آدام اسميت، اينها در اوج شکوفايي بودند حالا عرض ما اينجاست. بحث مباحث معرفت شناختي، اين واژه به معني قدرت طبيعت است که از دو واژه فيزيست يا طبيعت و کراتس يا قدرت تشکيل شده بر اين اساس قانون طبيعي که ترجمه اين لغت است اساس تفکر اين بزرگواران را نشان مي دهد. اين گروه از اقتصاددانان براي اولين بار با استفاده از روش قياسي يا استدلال از کل به جزء در جستجوي قوانين حاکم بر پديده هاي اقتصادي بودند که اين نوع نگرش از ويژگي هاي عقلي گرايي دکارتي است. رنسانس از نيمه چهاردهم ميلادي شروع شده در قرن هفدهم ما مي بينيم 2 تا مکتب شکل مي گيرند. يک مکتب عقلي گرايانه، يک مکتب ديگر تجربه گرايان بودند. تجربه گرايان عمدتاً در انگلستان بودند، عقل گرايان پخش بودند ولي مرکز اصليشان فرانسه است. حالا چرا قانون طبيعي؟ باز هم بحث معرفت شناسي است. قانون طبيعي براي همه افراد واضح و روشن شمرده مي شود به نظر مي رسد که اين مسئله يک امري فطري و طبيعي است. چيزي که آقاي دکاتر مي گفت چه چيزي براي ما معلوم است علامتش چيست؟ مي گفت فطري بودند و بديهي بودن است. در نگرش معرفت دکاتري معيار و ملاک کل شناخت بر مي گردد به ادراکات فطري که براي عقل، فطري اند و براي ادراک آنها هيچ نيازي به ادراک قبلي نداريم.

بحث بديهي بودن: آن چه مورد تأکيد فيزيوکرات ها بوده مورد بديهي است. آن قدر در اين زمينه افراط کردند آقاي ژيد، کتابي که آقاي ژيدوليست نوشته اند و يکي از آقايان نيز ترجمه کردند اين بهترين انعکاسي را از اين مطلب داشته.

آقاي ژيد مي گويد: آنها با دَم زدن دائمي از بديهي، چنان که گويي امانت دار حقيقت دار ابدي هستند اين نقل قول مستقيم ترجمه کتاب آقاي ژيد هست.

از جهات مطلق گرايي، نظريات اقتصادي فيزيوگراتها از جهتي بي زماني و بي مکاني و نيز نگرش کلي گرايانه اين مکتب، فيزيوگراتهاي او پيروان خاص نگرش عقل گرايي دکارتي تشکيل مي دهند. در کتاب هاي اقتصاد تاريخ عقايد که مي خوانيم، عمدتاً با دکتر ؟؟؟ ما اين مطلب را مي شناسيم. آقاي ژيد از آقاي تورگو به عنوان معروف ترين فرد اين مکتب به لحاظ شايستگي علو مقام نام مي برند.

آقاي تورگو در کنار منتوسيکو از اصحاب دايره المعارف بود قرن هفدهم که عقلي گرايان سرکار آمدند دائره المعارف را تاسيس کردند که عمدتاً در قرن هجدهم بود. دائره المعارف در جهت دئيسم و در جهت بي خدايي و ضد خدايي قدم برداشت. ايشان مقاله اي نوشت تحت عنوان وجود، و يک تفسير تحققي مذهبانه ارائه کرد. آقاي کاپلستون در کتاب تاريخ فلسفه اي خودشان مي گويد که آقاي تورگو پيش گام تفسير تاريخي اثبات گرايي آگو سکوند است. عرض کردم خدمت شما که عقيده بنده اين است که وقتي اقتصاد شروع کرد اثبات گرايي فلسفي در بر داشت. اثبات گرايي را با اين که آقاي آگوسکوند در قرن نوزدهم مطرح کرد، آقاي تورگو در قرن هجدهم است هنوز علم اقتصاد به وجود نيامده، اينها فيزيوگرات هستند اما از همان اول که فيزيوگرات ها بودند آقاي تورگو مي گويد: پيشرفت فکري انسان ها سه مرحله را پشت سر گذارنده آنها چي هستند. ديني، فلسفي يا ماوراء طبيعي و علمي، وي مرحله سوم را مبني مي داند که علوم، در آن علوم رياضي و طبيعي بر ماوراء طبيعي غلبه مي کند و موجب پيشرفت علمي بيشتر و پيدايش اشکال تازه از اجتماعي و اقتصادي مي شوند.

براساس تفکر حاکم بر اين مکتب فلسفه ضمن استوار شدن بر قوانين طبيعي از کلان نگاه کنيد چيزي که تا اول رنسانس، فلسفه با متوفيزيک آميخته بود، اما جدا شدند و عقل گرايان اين را تحکيم کردند اين آقايان هم اين را استوارتر مي کنند.

همان طور که از نام گذاري مکتب پيداست، قانون و نظام طبيعي اولين و مهم ترين اصل و پيش فرض اين مکتب محسوب مي شود.

به نقل آقاي ژيد از کنه؛ مي گويد که اين قانون يگانه الهي است که ابدي و تغيير ناپذير، کلي و بي شک الهي و فطري است.

آقاي دکاتر گزاره هاي مبنا و پايه اي را يقيني و خطاناپذير مي داند. اين گزاره هاي پايه اولا تنها از راه عقل به دست مي آيد ثانيا بديهي و مطلق اند، يعني در کل جهان براي همگان صادق و ضروري اند.

خوب اين حرفها مي شود، ديدگاه مطلق گرايي، که همان اول بحث اشاره کرديم.

از نظر فيزيوگرات ها اولا اين نوع نگرش در واقع يک نوع نگرش فيزيک اقتصادي است. براساس آن ما رفتار مردم را بررسي مي کنيم، براساس آن قدرت طبيعي در علم اقتصاد دقيقا همانند عوامل طبيعي در فيزيک قلمداد مي شود. ثانيا فعل بداحه اين نظام سودمندترين نظام ها براي نوع بشر است. در آموزه فيزيوگرات ها دو نوع نظام مطرح است. يکي نظام طبيعي که جهان شمول است و يکي ديگر تدويني، اما تدويني بايد براساس نظام طبيعي باشد.

در کتاب هاي تاريخ عقايد منعکس کرده اند به اين ترتيب سه اصل اساسي نظام اقتصاد سرمايه داري به شرح زير است از نظر فيزيوگرات ها

1ـ ليبراليسم اقتصادي براساس مباني فطري.

2ـ اصل عدم مداخله دولت در امور اقتصادي

3ـ اصل تعادل اقتصادي خودکار

در مورد اصل اول خداوند فقط پديدآورنده جهان است او عالم طبيعت را براساس قانون مندي هاي به وجود آورده و همه آن چه لازم بوده در طبيعت تعبيه کرده، قوانيني که خداوند در طبيعت قرار داده به خوبي جريان امور را تأييد مي کند که اين قوانين جاوداني و جهاني هستند و در همه جاي دنيا حاکم هستند.

کاپلستون مقايسه مي کند بين ديستاي فرانسه و ديستاي انگليس.

کاپلستون ضمن مقايسه معتقد است که اين تفکر در فرانسه به مراتب افراطي تر از اين نوع تفکر در انگلستان است.

رنسانس که آمد يک تغيير ماهيت در ماوراءطبيعه به وجود آورد. ماهيت کلامي و الهي آن را جدا کرد اما عقل گرايان اروپا با تمرکز روي فلسفه تغيير ماهيت يافته رنسانس، همين شيوه تغيير ماهيت يافته وار ادامه دادند و عمق بخشيدند.

انحصار عليت در عليت فاعلي است. انکار عليت واقعي از ويژگي هاي عمده اين مکتب عقل گرايي و هم چنين فيزيوگرات ها.

خداي دکاتر با همه عظمتي که دارد براي دکاتر، صرفا علت فاعلي است، آقاي دکاتر دگر از علت فاعلي فراتر نمي رود اين در حالي است که ربوبيت، هدايت الهي اعم از تکويني، تشريحي، ديگر هيچ جايگاهي در مباني فکري دکاتري ها و فيزيوگرات ها اصلا جايگاهي ندارد. بالاخره، توجه عمده ايشان به نظام مرودي است، مي گوييم مگر دکاتر خدا را قبول نداشت؟ چرا. توجه دکاتر به نظام مروري و اکتشافي است. نه نظام وجودي، در نتيجه هر چند که در نظام وجودي دکاتر، خدا بر همه چيز مقدر است. ولي در نظام معرفتي دکاتر، من، نه خدا، من فکر کننده بر همه چيز مقدر است.

در ليبراليسم اقتصادي فيزيوگرات ها در نهايت به اصالت فقد، آزادي فردي توجه شده است و هر فرد به دنبال منافع شخصي خودش است.

حالا همه اين ها انسان اقتصادي که ما مي بينيم هم در کلاسيک ها و به خصوص در نئوکلاسيک ها اما در مورد دو اصل ديگر فيزيوگرات ها، اصل تعادل اقتصادي خودکار و اصل عدم مداخله دولت اينها هم مي گويند نظام مکانيکي نه تنها در همه عالم بلکه همين نظام در مورد موجود ذي روح من جمله انسان هم مورد توجه است. به خصوص با توجه به انحصار عليت فاعلي و حذف عليت واهي حتي در مورد خداوند و در مورد انسانها.

تعادل اقتصادي که اينها مي گويد ريشه در طبيعت دارد. دکتر کنه گردش ثروت در جامعه را تشبيه به گردش آزادي اقتصادي، که مي گويند همان طور که در طبيعت مداخله اي نيست دولت هم بي مداخله.

شناخت شناسي آقاي ديويت يون مبتين هست بر مبناگري حسي و انسجام گرايي، آقايي لاک به عنوان معرفت شناسي خودشان را بر مبناگري حسي و انسجام گرايي مبتني مي کند و آقاي کاپلستون معتقد است که شناخت، که از آقاي لاک نقد مي کند که مي گويد شناخت سراسر از ادراک رابطه سازگاري و ناسازگاري و ناهمسازي تصورات، اما آقاي ديويت يون ايشان معتقد است (که مبناگري حسي براي ايشان است) ايشان در حالي که همه تصورات را به انطباقات بر مي گرداند انطباعات را هم به اميال احساسات بر مي گرداند.

ايشان ادراکات را به انطباعات و تصورات تفسير مي کند. اولين داده هاي مستقيم حس است.

آن صورت ذهني که حاصل مي شود را مي گويد تصورات. ايشان معتقد است که همه تصورات به انطباعات بر مي گردد ضمن اين که انطباعات بر تصورات مقدم است و ديويت يون بعداً مي آيد سراغ خدا و متوفيزيک، مي گوييد آنها چيزي که قابل محدود کردن نباشد وجود ندارد. مي آيد فقط محدود مي کند به خودمان، به ادراکات نفساني، که ادراکات نفساني فقط اميال و احساسات و افکار. کلاسيک ها عمدتاً به دئيسم استوارند. فلسفه اومانيسم استوارند. ليبراليسم اقتصادي، نتيجه اش نظام اقتصادي اينها تمام تلاششان اين است که دين زدايي کنند در اين زمينه.

هم لاک که پدر تجربه گرايان انگليس قرن هفدهم است. آقاي تيون که آخرين نقد فيلسوفشان است هر دوي اينها نقش داشتند منتها نقش آقاي ديويت يون ديگر در اينجا دئيسم نبود بلکه اصلاً نزد خداب بود حتي به عنوان علت فاعلي، حداقل دئيسم ها مي گفتند خدا علت فاعلي هست.

ديويت يون معتقد است که تصور نياز به علت هر پديده که حاصل مي شود ناشي از عادات، هيچ ضرورت مطلق يا ماوراءطبيعي دال بر آن نيست. مي گوييد هيچ ارتباط روحاني ما نداريم (خدا ـ روح) و لذا هيچ جاي براي نفس يا جوهر ثابت عامل عوارض وجود ندارد. در نتيجه به قول آقاي کاپلستون ايشان ماوراء طبيعي تيون و لاک را به قعر دريا مي فرستد.

به اين نکته بسيار جالب دقت کنيد. در ؟؟؟ و رنسانس آمد ماهيت کلامي و الهي را برداشت عقل گرايان دکاتري آمدند ماوراءطبيعي تغيير شکل يافته را تکميل کردند اما تجربه گرايان از اين فراتر رفتند حتي ماوراءطبيعي تغيير شکل يافته را هم از ميان برداشتند.

ناقد آقاي مير موعظي: من يک نقد کلي به روش کار ايشان که، اين مطالعه مي پردازم شايد براي دوستان هم مفيد باشد.

وقتي ما در رابطه با مباني معرفت شناسي يک علم صحبت مي کنيم بايد به چند مسئله پاسخ بدهيم. يکي اين است که اصلاً يک واقعيتي وجود دارد در خارج از ذهنيت ما. که ما به او علم پيدا کنيم يا نه. دوم اين است که به فرض اين که واقعيتي در خارج وجود داشته باشد عنوان واقعيت چيست؟ آيا اين واقعيت مادي است يا مجرد هم هست و طبقه بندي انواع واقعيت هم يکي از مباحثي است که بايد در اينجا پاسخ داده بشود البته اينها جزء مقدمات مباني معرفت شناسي هست به لحاظ اين که خوب اگر واقعيتي نباشد معرفت يک ماهيت ديگري پيدا مي کند.

سوم اين است که آيا امکان دارد شناخت اين واقعيت يا نه.

چهارم انواع شناخت به فرض اين که امکان داشته باشد اين شناخت انواعش چيست. ابزارهاي شناخت منابع شناخت و ارزش شناخت که در حقيقت اين مسائلي است که مسائل اصلي معرفت شناسي هست و لازم هست وقتي ما يک مطالعه اي راجع به مباني معرفت شناسي يک مثلاً علمي مي کنيم. ببينيم که اين علم براساس پاسخ به اين سوالات چگونه شکل گرفته است. و بعد مقايسه کنيم بين اسلام و مباني معرفت شناسي که علم اقتصاد ما دارد.

ما انتظارمان اين بود که به اين مسائل به صورت مرتب پرداخته بشود يا اين که آيا اين علم براساس اين است که واقعاً واقعيتي در خارج وجود دارد. اين واقعيت چند نوع است و آيا مي شود اين واقعيت، را بهش علم پيدا کرد. اختلافات در اين زمينه چي است و ابزارهاي شناخت، انواع قضايا، به صورت مرتب و منطقي اين مباحث از اقتصاد نئوکلاسيک، زيربناهاي اقتصاد نئوکلاسيک بيان بشود و بعد بياييم در اسلام هم اين سوالات را پاسخ بدهيم، اختلافات را پيدا بکنيم بعد بحث کنيم که اين اختلافات چه نتيجه اي خواهد داد در روش علم، و آيا ما در روش علم بايد روش ديگري را برگزينيم يا همين روش را ما مي توانيم تأييد کنيم.

ايشان اين مباحث را به صورت خيلي درهم و در اين حال غير کامل، يعني به همه اين سوالات پاسخ ندادند ثانيا اين مباحث را خيلي درهم بحث کردند يعني تفکيک شده که براي شنونده يا خواننده هم قابليت اين را داشته باشد که بتواند به صورت روشن با هم مقايسه بکند اين کار را انجام ندادند و من درخواست مي کنم با توجه به حجم مطالعاتي که مي دانم ايشان در اين زمينه دارند و زحمت زياد خيلي کشيدند و عمر زيادي در اين زمينه صرف کردند. به نظرم مي رسد که اين مطالب اولاً يک مقدار دسته بندي شده تر ارائه بشود بعد هم براي ما که يک مقدار بحث غربي اين مباحث دور هستيم همان طور که فرموديد در دانشگاه هاي ما آن چه که خوانده مي شود در حقيقت اين لايه هاي پنهان نيست و اينها داراي ادبيات خوشد هست بايد يک مقدار ساده سازي کرد وقتي مي خواهيم القاء بکنيم اين مطالب را به ديگران و من به صورت کلي نقد روشي را مي توانم بگويم که روش مطالعه ايشان يک روش تاريخي و در نتيجه غير منظم نسبت به اين سوالاتي که در مباني معرفت شناسي مطرح مي شود هست و بهتر بود که صورت منظم بيان مي کردند.

ناقد آقاي هادوي نيا: چنان که آقاي مير موعضي فرمودند نبايد ظلمي بشود من فکر مي کنم ظلم شايد يک روش عدالت باشد که بهتر نقد را فقط از ايشان شروع نکنيم. بنابراين يک نقد من از خود انجمن هست. اين طور نمي شود که يک اثر اين طور ظلم بشود، نقد دوم اين است که عزيزان اين اثري که جناب مير موعضي نقدي برش دارند يک اثري است که يک حالت فردي به وجود آورده فکر نکنيد يک سازماني اين را به وجود آورده. دانشگاه هاي ما آن چه را که تدريس درش مي شود اساسا با اين مباحث فاصله دارند يعني اين مباحث مباني را يا کار نکردند يا آن چه را که مطرح مي شود اساسا بروز نيست. حوزه هاي ما که موضوعات مسائلشان متفاوت است. حتي در سطح پايان نامه که مي رسد استاد راهنمايي نمي توانيد پيدا بکنيد که بتواند مشکل شما را حل بکند. لااقل از نظر سازماني مشکل شما را حل بکند. پس يک نفر چه فايده اي، نمي گوييم که فايده اي ندارد ولي ظلمش نکنيد بگذاريد همه بهش، آنها هم نقدي بهشان وارد است که زمينه ها را ايجاد نمي کنند.

ايشان موفق نشدند کارشان را مطرح بکنند من اجمالي مي گويم که کليت کارشان مشخص بشود. يک قسمت بحث ايشان مربوط به نقد است. ادبيات کلاسيک غرب هست که سعي کردند در اينجا يک بحث هاي را مطرح بکنند يک بحث هم در فضاي اسلامي که ايشان مطرح نکردند ولي من يک اشاره اي به بعضي از صحبت ها مي کنم آن چه را که من مي گويم اين است که مطالعه بنده به اين دو تا مسئله بر مي گردد، يکي به بحث مطالعه کتاب اسلامي اقتصادي که نوشتم البته تقريباً اين مطالعات کهنه شده يک دليل نقدي که من دارم کهنگي بحث هست در مورد بحث هاي که مطرح شد (اقتصاد کلاسيک) يک ويرايشش در گذشته به وسيله مکتب تاريخي کلان مورد نقد قرار گرفت يعني بحث هاي که در اقتصاد اسلامي داشتند اساسا در ادبيات غرب آمده آن هم در 1900، يعني نهادگرايان هنوز به وجود نيامده اند، مکتب تاريخي آلمان، مکتب کلاسيک انگلستان را کلاً زير سوال برد. يعني در حد نابودي زير سوال برد. اما نهادگرايان قديم تئوري پذيريشان قوي نبود ادبيات موجود ترجمه ايمان فقط همان نقدهاي اقتصاد کلاسيک به وسيله مکتب تاريخي است.

متفکري در اين زمينه من نديدم که انديشه پرداز باشد.

صد سال از اين قضيه گذشته نکند انقدر ما عقب باشيم که جامعه ما با يک مشکل واقعي يعني رهبري ما با يک جو سوء فساد واقعي برخورد مي کند بعد من با خيال خودم مسئله معين مي کنم جامعه ما با يک اقتصاد قرن برخورد کرده که الان نووئيسم ها همه نهادگرايان هستند که نهادگرايان از ناقدين نئوکلاسيک ها بودند. البته نهادگرايان جديد مکتب نئوکلاسيک يک ويژگي دارد که به دليل مباني مستحکمي که دارد اين ناقدين را در خودش هضم کرده.

در بحث معرفت شناسي مسائل اصلي به نظر من معرفت شناسي ارزشي يک مقداري بايد از هم جدا بشود، مباحث اوليه روتين اينها مشخص است. مثلاً بحثي داريم به نام دعاليسم، اصلا عينيت با واقعيت چکار بايد بکند. اين بحث هاي هست که ما مي خواهيم نقد بکنيمن غربي ها را بايد بدانيم چي را نقد بکنيم و به چه صورت.

حضار: بحث معرفت شناسي باز يک بحث گسترده مي شود شايد بشود اين را تجزيه کر به بحث هاي مختلف، حالا در بحث مدل سازي در مقاله اي که خود من داشتم و ترجمه کردم، در خود مدل سازي 3 بحث مهم وجود دارد يکي که اقتصاد دانان آمدند از آن مدل هاي فيزيکي که بوده فاصله گرفتند مدل هاي تئوري ساختند که اصطلاحاً مي گويند تفکيک قائل مي شوند. بعد اين مدل ها يک جوري تست مي شود در دنياي واقع. و يکي هم بحث ارائه مدل ها مي شود چه بسا که اين فضا که بحث معرفت شناسي اقتصاد يک فضاي بازي باشد که بشود يک جوري راجع به بحث اقتصاد اسلامي روشن تر بشود.

دکتر جابري: نظر شخص بنده اين است که ما شکل و دغدغه اصلي ما، مسلمانان در مدل سازي نيست بلکه آن مباني جهت مندي مدل ها است. بايد ببينيم مال ما کجا همخواني دارد. آن هم خواني ها و ناهم خواني ها آن اصولي که اينها آورده اند، آن تفسير مکانيکي که از انسان کردند، حذف علت واهي، دغدغه هاي اصلي ما اينجاست. آن چه که بنده صد در صد بهش قائليم.

مبناگرايان دو جوراند. مبناگراياني که مي گويند ما هر چي را که به دست مي آوريم بايد براساس يک سري اصولي که آنها خطاناپذير ندارد. مثالي بزنم در فلسفه اسلامي خودمان مي گوييم: معرفت ما مي شود حصولي و حضوري، حصولي بايد مبتني بر حضوري باشد. اما حضوري مولا ؟؟؟ نمي رود وقتي که من مي فهمم خودم تشنه ام اين را خودم ميايم اما نه اين که از جاي ديگري بهش علم دارند.

دکاتري ها هم مي گويند مبناها خطاناپذيرند. اما بعضي از مبناگرايان هستند که مي گويند خطاپذيرند انسجام گرايان خودشان مبناگرا هستند اما مي گويند خطاپذير است.

حضار: با توجه به اين که مبحثي که با اين عنوان در جلسه مطرح است. بحث خيلي گسترده اي است نمي شود اين مباحث را در نيم ساعت مطرح کرد و اگر هم مطرح بشود قطعا آن چيزي که محقق دنبال آن هست نمي تواند خوب تحليل بکند در نتيجه ممکن است اشتباهاتي را ايجاد بکند. بحث دومي که در ارتباط با آقاي جابري مطرح است اين است که شما در اين مبحثي که تا اينجا مطرح کرديد. تعريف جامعي از معرفت شناسي را مطرح نکرديد. چي را شما مي خواهيد اثبات بکنيد؟ آيا مباحثي که مطرح کرديد بيشتر مرتبط به متولوژي است. شما اين را بايد کاملا تفکيک مي کرديد. بحث معرفت شناسي بسيار گسترده است. شما به عنوان يک محقق در زمينه علوم اقتصادي قطعا بايد متمرکز بشويد بر مباحثي که مناسب بر موضوعات اقتصادي هست. و عملا همين را که شما مطرح مي فرموديد روند موضوعات اقتصادي و علم متولوژي را تقريباً نشان داديد نتيجه اي که گرفتيد اين بود بالاخره اين ها هم رسيدند به همان تجربه گرايي، روش هاي قياسي را رها کردند اول مطرح کردند بعد ممنکر شدند و روش تجربه گرايي را پيش گرفتند. باز هم مشخص نشد در نهايت، نتيجه گيري که حداقل شما در اين بخش مطرح فرموديد، آن نتيجه چي شد؟

دکتر جباري: تعريف معرفت شناسي علماي خودمان مي گويند اصلا نمي شود تعريفش کرد منتهي آقاياني که در غرب تعريف کردند گفتند تعريف باور صادق موجه، آيا منظور يقين داريم که يقين اخص منطقي است. يک دفعه يقين داريم که خاص است يک يقين داريم که عام و يک يقين داريم که تقريبا مي رود آن چي را که ما در فقه داريم. (اطمينان).

معرفت شناسي کلاسيک ها (قديمي ها) هستند. يک مدرن ها هستند و معاصرها. آن چيزي که ما در اينجا بحث کرديم مدرن را بحث کرديم و تقريبا داشتيم مي رفتيم به معاصر.

اما مي فرمايد که بحثي که کرديم متولوژي بود. آقاي دادگر در کتابش مطرح کرد که مي گويد سخت است خط گذاشتن بين مباحث معرفت شناختي و مباحث متولوژيکي و يا مسئله هسته شناسي ايران.

و فرموديد که مباحث گسترده هست و فقط با اقتصاد. بنده سعي کردم مباحث اقتصادي دنبال بکنم از اقتصاد خارج نشوم. و نتيجه را به آن صورت من نتيجه گيري نکردم. گفتيم که يک روندي از رنسانس شکل گرفت چرخش 180 درجه اي رخ داد در آنجا متوفيزيک و دين از هم ديگر جدا شد. بعداً گفتيم عقل گرايان تکميل کردند، تجربه گرايان هم بخشي تکميل و بخشي هم مثل آقاي ديويت ديگر در فلاسفه و اقتصاد بود اصلاً آمد پشت پا زد به همه چيز و گفت با هيچ راهي متوفيزيک و دين و فاعلي خداوند قابل اثبات نيست.

امروز ديگر در دانشکده فلسفه حداقل بحث مباني را مطرح مي کنند آنجا ما ديگر با مطلوبيت گرايي، آنجا ديگر ترجيحات ذهني است. اين هم محصول اثبات گرايي منطقي است.

حضار: من مي خواهم دفاع کنم از نقطه شروعي که ايشان داشتند مباني معرفت شناسي، مباني ارزشي و ورود به مباحث اسلامي ما اگر بخواهيم واقعا وارد اقتصاد اسلامي بشويم بايستي، به هر حال ما آمديم در رشته اقتصاد که اقتصاد را بشناسيم براي پژوهش در اقتصاد اسلامي و آن لايحه هاي پنهان واقعا پنهان است و در آوردنش کار بسيار بسيار سنگين است و به همين دليل است که اساتيد دانشگاه ها به سمت و سوي آن نرفتند و لذا کار جداً قابل تقدير است. زحمت طاقت فرساي ايشان کشيدند.

به عنوان انجمن انشاءالله تلاش مي کنيم حداقل 3ـ 2 جلسه ديگر اگر دوستان دواطلب بشوند بگذاريم. و از ايشان مي خواهيم که مقالات مجزا را در بياورند و در اختيار دوستان قرار بگيرد.

ناقد: در رابطه با معرفت شناسي، شما آن چه را که تعريف کرديد معرفت بود نه دانش معرفت شناسي. من هم به نظرم رسيد که خود معرفت شناسي چيست و منظور شما از مباني معرفت شناسي چي است؟ خوب است در مقاله هم چنين تعريفي بشود و براساس همان تعريف حرکت بکنيد.

من يک نکته اي را مي خواستم در نتيجه گيري که ايشان کردند اين را يک دقتي بفرماييد در مباني معرفت شناسي شما به اين نتيجه رسيده ايد که غرب علم اقتصاد نئوکلاسيک مبتني بر مباني ويژه اي است. آيا مي شود گفت اگر مبتني شد بر مباني ويژه آن وقت جهاني نمي تواند باشد. يعني آيا اين دو تا با هم ملازمه دارند. من فکر مي کنم در رابطه با مباني معرفت شناسي اصلا اين سوال بايد اين طوري مطرح بشود که مباني معرفت شناسايشان درست است يا غلط، نبايد گفت چون مباني معرفت شناسي چون مبتني بر مباني خاص است پس جهاني است. هر مباني اگر درست باشد جهاني مي شود.

يعني حتي الان ما براساس مباني معرفت شناسي اسلامي، اگر واقعاً مباني معرفت شناسي اسلامي درست باشد، علم توليدي جهاني است. لذا بسياري از آقاياني که در اقتصاد اسلامي الان يک بحث جديدي راه افتاده به نام علم اقتصاد جهاني از ديدگاه اسلامي، که معتقدند ما داراي اين مکتب سرمايه داري که مي گويد علم اقتصاد جهاني است اون اشتباه مي کند، علم اقتصادي که ما براساس مباني اسلامي توليد کنيم اين جهاني است. فکر مي کنم يک دقتي روي اين بشود که واقعا آيا اين دو تا را مي شود ملازم کرد. مباني معرفت شناسي از سنخي است که اگر درست باشد جهاني مي شود.

اگر مي گوييم جهاني نيست چون غلط است در حقيقت.


١٨:٠٤ - يکشنبه ١٩ شهريور ١٣٩١    /    شماره : ٣٠١١٠٦    /    تعداد نمایش : ١٣٥٨


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج




.